|
نزدیکِ شب بود.... هوا هم سرد بووود... تو دلم همش میلرزید.... دستامو توی جیب کتم قایم کرده بودم.... سرمو محکم گرفته بودم پایین که دندوونامو که بهم میخوردن کسی نبینه! این سرمای وجودم ماله باد پاییز نبود.... داشتم برای پیدا کردن دلیلش با خودم کلنجار میرفتم.... که چشمم اُفتاد به یه فرشته از دور.... مسدود شد مخم و دلم شد ترسو...! نمیدونم چرا خواستم دست بزارم تو دستاش.... فک میکردم اون می شه تک ستاره تو شبهام...! بهش نزدیک تر شدم... تو چشماش یه چیزی بود که مفهومش برام غیر قابل درک بود. دلم فک کرد عشق رو دوباره میبینه...! دریغ از این که معنی نگاهش چیزی بود که من نمیدونستم! چند بار دیگه نگاه کردم... دیگه هیچی ندیدم... وقتی چشمامو باز کردم داشت از من و آرزوهای قرمزم... دل میکند و میرفت...! حالا معنی نگاهش واسم دیگه غریبه نیست.... فرشته کوچولوی من تبدیل شد به دیو...! من چطوری به دست یه نگاه اغفال شدم.... که دلمو ببره جایی که نتونم پیداش کنم....! من وابسته شدم و اون فارغ از علاقه.... وابسته به یه نگاه که حتی معنیش رو هم نمیدونستم...! تو شاخه ی درخت آرزوهامو پوسوندی.... رفتی به خیال خودت دلمو شکوندی..... نه صبر کن!! واقعا شکوندی.... عشق من واسه تو بودش یه بازیچه! بازم میگم تو باعث شدی که اشکام جاری بشه.... دیگه حتی نمیزارم یه لحظه هم دستاتو توی دستام بزاری....! دیگه دلِ من با چشمات قهره!!!!
بازم پلکهای خسته ام رو به سختی باز میکنم.... یه چیزی تو وجودم میشکنه! چشمام به نگاه همیشه بیدار پنجره گره میخوره... باز باران میبارد..!!! حسی ناشناخته با حرکت آرومِ قطره ها تو وجودِ من جنبشی مبهم رو ایجاد میکنه! رطوبت دل چسب باروون دستام رو پر از پاکی میکنه! دو تا قطره ی پاک تر روی گونه هام سر میخورن و بین هزاران قطره ی بی قرار گم میشن...! تو سادگی یه نگاه... پاکیِ یه دل.... شکوه یک دلدادگی.... معنا پیدا میکنم! و روح خسته ام رو به نوازش دستایی میسپرم که هنوز بوی خوووب آشنایی دارن! دستایی که میتونن همه ی غبار اندوه و از آینه ی چشمام پاک کنه! میتونه صفحه های سیاه دفتر خاطراتم رو پاره کنه.... صدایی روی تن سکوت شب ناخن میکشه... پاییز آن هم بدون بارووون!! و من فقط سر تکون میدم و به سوی صندلی راحتی ام میخزم و پلکامو رو هم فشار میدم!!!! پ.ن: دلـــــــــم گرفته!
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ دســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت ســـــــــــــــــــــــــــــــــــوت وای وای وای چقد این دخمل شیطونه (منو میگنا) هه! خوب خوچــــــحالم دیگه. حالا بگید چرا؟!!! نمیدونین؟! یعنی واقعا نمیدونین؟ هه! کل دنیا فهمیدن شما نفهمیدین؟! بله برون داداشیــــــــــــــــــــــــــــه دیگه ...... وااااااااااااااااااای چخـــــده خوشحالم...... این داداشمونم رفت قاطی مرغا الــــــــــــــــــــــــــــــهی البته سلـــــــــــــــــام ( یادم رفه بود ) خوووووبی دنیای آرزووووهام؟ دلم واست یه ذره شده بود الان که داشتم پستای قبلیمو میخوندمــــــا اشک درون این چشمانم حلقه زد ( لفظ وووو ) خلاصه چه عالمی داشتم با تو دنیای کوچولوی من.... می دونین چیه... آرزوووهام.. فکرای خوشــــل تو سرم.... که داشتن پژمرده میشدن سالمه سالمن.... فقط یه کوچولو دووست داشتن میخواستن که اونو با کماله میل تقدیمشون کردم.... دیگه حالشون خووووبِ خووووووبِ وقتی مژه میزنی که یه وقط اشکات نریزه.... با سر پایین زول میزنی به نوک کفشات.... یادت باشه که شاید خون داغ تو رگ هاش واسه تو منجمد نمیشن......! خیلی دووووستووون دارما یادتون نره! پی.نوشت: آرزوووهام بهتون سلام میرسونن.... عخـــــش نوشت: بازم شبِ و هجوم خاطره های قبلی.... قیافه ی تو با اون چشمای وحشی.... نگاهای غمگین و نازای عمدی... وقتی میرفتیم دست تو دست از راه های فرعی.......!!! سوال نوشت: برام یکم غیر قابل فهم شده که چطور یه آرزو خودش رو یه خاطره کرد.....؟؟! نصیحت نوشت: زود از دست میره کسی که زود به دست میاد...!
می خواستم نیامــــــا ولی مگه این دنیایکوچــــــولــــوی قرمزِ من میزاره!!!! هی دمه گووووشـــم زمزمه میکنه که بیا بیا..... هی میگم بابا بروووووو بزا من با آرزوهای نازم تنهــــا باشم.... زیر چشمی نگام میکنه و میگه.... یعنی نمیخوای با من به آرزوهات فکر کنـــی!!! خلاصه که دیگه کلافم کرد.... تا آخرم مثل سری های پیش منو.... دستامو.... حواسمو....... آرزوهای قرمزم و کِشوند اینجا..... دوست دارم امشب فقط خط خطی کنم....! آخه خوشحالـــم.... میدوووونی...( نه دیگه نمیدونی ) امشب انگار همه ی چیزای قرمز اومدن جلو چشمام.... انقدر خوشحالم که میخوام پرواز کنم.... نه پرواز نه.... دووست دارم جیغ بزنم! آره! یه جیــــــــــــــــــغ قرمز...( از نوع بنفشش قوی تره ) داد بزنم بگم خدای مهربــــــــــــــون.... ممنونم که زندگیه خوبـــــــــی دارم! دستامو بگیرم زیر باروووووون قطره هاشو جم کنم و توی رودخونه ی کوچولوی قلبم قایمشون کنم...... دیگه اون خانوم کوچولوی اخمو گم شده...! یاد گرفتم که به همه ی اتفاقای خوب و بد.... لبخند بزنم... گاهی وقتا بلند بخندم.... گاهی وقتا اشک بریزمو.... گاهی وقتا هم اشکامو مخفیانه پاک کنم..... چیزاییو فهمیدم که برام ارزش داشت... ادماییو دیدم که خوب و بدشونو مخفی نمیکردن... بعضی هارو هم دیدم که بد بودنو نشون میدادن که خــــــــــوبن...! بعضی هارو دیدم که با بوسه ای یه ادم دیگه ای رو انقدر خوشحال میکردن که آدم دوست داشت هزار بار جیغ بزنه! هنوز بعضی شبا ارزوهای قرمزم رو بغل میکنم و میخوابم! دوسشون دارم! دل نوشت: دلــــم برات تنگ شده بود خونه ی آرزوهام.... پی نوشت: خــــــــــــــــوبم! عشق نوشت: عاشــــــــــــــــقتم --> همونی که خودش می دونه! بای بای نوشت: سعی میکنم زود زود آپ کنم....دوشتــون دالـــــم!
امروز دلـــــم گرفت.... چیزای بدی تو این دنیا دیدم! چیزایی که شاید این همه سال چشم باز نکردم و ندیدمشون... ولی امروز دیدم... بعد از یک سال امروز دلم لرزید.... به خودم گفتم دوست داشتن خوبــــــه قشنگــــــــه...! خواستم خودمو پیدا کنم یه دوســــت احتیج داشتم...! دوست واقعی. امروز یکی از بهترین دوستام ترکم کرد... نمیدونم چرا اما رفت... بهش گفتــــم آجی آخه مگه چی کار کردم؟ اشکشو پاک کرد و گفت دلم واست تنگ میشه و رفت.... نمیدونم چرا زندگیم دیگه قرمز نیست... آرزوهای قرمزم دارن سیاه میشن... آخه چرا؟!!! شاید تقصیر منه! شاید کاره اشتباهی کردم... نکنه اون بالاییه باهام قهر کرده؟! نـــــــــــــــه! من نمیزارم باهام قهر کنه... اووون دیگه منو ترک نمیکنه! همیشه از مامان یاد گرفتم صبور باشم... از بابا یاد گرفتم محکم باشم.... از داداش یاد گرفتم مهربون باشم... از خودم یاد گرفتم اشکامو خودم پاک کنم... این دفعه هم خودم پاک کردم... دست مهربونم رو هنوز پیدا نکردم.... بازم دنبالــــــش میگردم تا پیدا شه! خصلت آدما اینه که فراموش کارن.... پ.ن: دیر دیر آپ میکنم تا حرفام خستتون نکنه! پ.ن: دنبال یه زندگی آرووومم...خیلی آروم... پ.ن: جونم روی زمین گروگانه!
|
About![]()
قطرات باران مانند اشکی روی گونه هایم را پوشاند.... Archivesدی 1388آذر 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 Authorsمامانیمامانی Links
.:.وروجك اتيش پاره.:.
.:.قالب های نایت اسکین.:. |