|
می خواستم نیامــــــا ولی مگه این دنیایکوچــــــولــــوی قرمزِ من میزاره!!!! هی دمه گووووشـــم زمزمه میکنه که بیا بیا..... هی میگم بابا بروووووو بزا من با آرزوهای نازم تنهــــا باشم.... زیر چشمی نگام میکنه و میگه.... یعنی نمیخوای با من به آرزوهات فکر کنـــی!!! خلاصه که دیگه کلافم کرد.... تا آخرم مثل سری های پیش منو.... دستامو.... حواسمو....... آرزوهای قرمزم و کِشوند اینجا..... دوست دارم امشب فقط خط خطی کنم....! آخه خوشحالـــم.... میدوووونی...( نه دیگه نمیدونی ) امشب انگار همه ی چیزای قرمز اومدن جلو چشمام.... انقدر خوشحالم که میخوام پرواز کنم.... نه پرواز نه.... دووست دارم جیغ بزنم! آره! یه جیــــــــــــــــــغ قرمز...( از نوع بنفشش قوی تره ) داد بزنم بگم خدای مهربــــــــــــــون.... ممنونم که زندگیه خوبـــــــــی دارم! دستامو بگیرم زیر باروووووون قطره هاشو جم کنم و توی رودخونه ی کوچولوی قلبم قایمشون کنم...... دیگه اون خانوم کوچولوی اخمو گم شده...! یاد گرفتم که به همه ی اتفاقای خوب و بد.... لبخند بزنم... گاهی وقتا بلند بخندم.... گاهی وقتا اشک بریزمو.... گاهی وقتا هم اشکامو مخفیانه پاک کنم..... چیزاییو فهمیدم که برام ارزش داشت... ادماییو دیدم که خوب و بدشونو مخفی نمیکردن... بعضی هارو هم دیدم که بد بودنو نشون میدادن که خــــــــــوبن...! بعضی هارو دیدم که با بوسه ای یه ادم دیگه ای رو انقدر خوشحال میکردن که آدم دوست داشت هزار بار جیغ بزنه! هنوز بعضی شبا ارزوهای قرمزم رو بغل میکنم و میخوابم! دوسشون دارم! دل نوشت: دلــــم برات تنگ شده بود خونه ی آرزوهام.... پی نوشت: خــــــــــــــــوبم! عشق نوشت: عاشــــــــــــــــقتم --> همونی که خودش می دونه! بای بای نوشت: سعی میکنم زود زود آپ کنم....دوشتــون دالـــــم!
امروز دلـــــم گرفت.... چیزای بدی تو این دنیا دیدم! چیزایی که شاید این همه سال چشم باز نکردم و ندیدمشون... ولی امروز دیدم... بعد از یک سال امروز دلم لرزید.... به خودم گفتم دوست داشتن خوبــــــه قشنگــــــــه...! خواستم خودمو پیدا کنم یه دوســــت احتیج داشتم...! دوست واقعی. امروز یکی از بهترین دوستام ترکم کرد... نمیدونم چرا اما رفت... بهش گفتــــم آجی آخه مگه چی کار کردم؟ اشکشو پاک کرد و گفت دلم واست تنگ میشه و رفت.... نمیدونم چرا زندگیم دیگه قرمز نیست... آرزوهای قرمزم دارن سیاه میشن... آخه چرا؟!!! شاید تقصیر منه! شاید کاره اشتباهی کردم... نکنه اون بالاییه باهام قهر کرده؟! نـــــــــــــــه! من نمیزارم باهام قهر کنه... اووون دیگه منو ترک نمیکنه! همیشه از مامان یاد گرفتم صبور باشم... از بابا یاد گرفتم محکم باشم.... از داداش یاد گرفتم مهربون باشم... از خودم یاد گرفتم اشکامو خودم پاک کنم... این دفعه هم خودم پاک کردم... دست مهربونم رو هنوز پیدا نکردم.... بازم دنبالــــــش میگردم تا پیدا شه! خصلت آدما اینه که فراموش کارن.... پ.ن: دیر دیر آپ میکنم تا حرفام خستتون نکنه! پ.ن: دنبال یه زندگی آرووومم...خیلی آروم... پ.ن: جونم روی زمین گروگانه!
دنیا یه وقتایی انقدر بی رحم میشه که دیگه نمیشه تحملش کرد.... یه وقتایی دل یه انسان انقدر میشکنه که دیگه نمیتووونه به دورو ورش حتی نگاه کنه... چون چشماش انقدر پر اشک میشه که اگه سرشو بالا بیاره گونه هاش خیـــــس میشن.... از ترس اینکه سرم بالا نیاد و گونه هام خیــــس نشن سرمو پنهان میکنم..! به یه دست احتیاج دارم... یه دست مهربووون.... یه دستی که منت نداشته باشه... دستی که توی دستام فشارش بدم و با گرماش خوابم ببره... دستی که..... دوست نوشت: وقتی اطرافمو نگاه میکنم انسان های خوب و بد زیاد میبینم دوســــــت دارم با خوووباشوون دوســــــت بشــــــم! قرمز نوشت:خووووودمو دوســـــــــت دالــــــم!(چه پررو) پی نوشت: دوست جووونیای خودم خیلی دووستون دارم.
کیفمو باز کردم!!! یه عالمه خودکار های رنگی اونجا بود... یکیشو برداشتم..... (یادم نمیاد چه رنگی بود چون هول بودم) یه کاغذ از دفترم کندم. اول روی گوشش رنگ خودکارو امتحان کردم... خوب بود.!!! یه چیزایی نوشتم... چند بار خط خطی کردم.... پاره کردم...یه کاغذ دیگه برداشتم... دوباره شروع کردم.... بعد از یک ساعت پاره کردن و دوباره نوشتن... بالاخره تموم شد! وااای خسته شده بودم! نوشته هامو دوباره خوندم... ترشی نخورم یه چیزی میشمااااااااااا گذاشتمش توی همون جای همیشگی... همون جا دیگه... توی اون جعبه خوشگله که کادو گرفته بودم(در زمان های گذشته) رفتم از اتاق بیرووون... با صحنه ی زیبایی مواجه شدم... احساساتی میشویــــــــــــــــم! داداشیمو دیدم..... با یه دسته گل زیبـــــــــــــــــــــــا وااااااااااای چقد دوسش دارم.... اینجا یه سوال بوجود میاد که کدومو دوست دارم دست گل رو یا داداشو؟ خوب مشخصه هر دوتـــــــــــــاشو... البته داداشیو بیشتر پ.ن: ۳ روز که ۱ سال بزرگتر شدم.... پ.ن: عاقــــــــــــــل میشویم. پ.ن: فعـــلا که زندگی خوب پیش میره! پ.ن: چیزای جدید زیاد یاد گرفتم....
اندام خسته ام را به زور کنار پنجره میکشانم...
هوای تیره ی شب رو که به سمت صبح میرود را با چشمهای خسته ام برانداز میکنم.... زیباست.... غمگین است.... بغضم را به درون سینه ام هدایت میکنم... زمان آن که قطره های زیبای اشک سرازیر شوند نرسیده است! باز به فکر فرو میروم... زندگیم را به رنگ طلوع صبح نقاشی میکنم... برای آرزوهایم خطی میکشم.... پایان خط را نمیبینم.... خطی به رنگ قرمز..... آرزوهایم را درون سینه حبس میکنم.... در سیاهی زیبای شب گم میشوم.... چشمان خسته ام را میبندم... برای دقایقی... هوا روشن است.... شب را به یاد دارم.... نقاشیم را به آغوش میکشم... و دوباره در خط قرمز آرزوهایم... غرق می شوم...! پ.ن: زندگی را خوب می بینم! پ.ن: آرزوهایم را از پ.ن: قالب رو به دلایلی عوض کردم.(خصوصی)
|
About![]()
قطرات باران مانند اشکی روی گونه هایم را پوشاند.... Archivesمهر 1388مرداد 1388 تیر 1388 Authorsمامانیمامانی Links
.:.وروجك اتيش پاره.:.
.:.قالب های نایت اسکین.:. |